نامه احمد عسگری از زندان اوین به مادر خود/ دردهایمان گوش شنوا ندارد

احمد عسگری، روزنامه‌نگار و زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین که در وضعیت بد روحی به سر میبرد با نگارش نامه ای از زندان اوین برای مادر خود به شرح وضعیت پرونده و مشکلات امنیتی اشاره کرده است.

شما میتوانید این نامه را که به دست تارنگار حقوق بشر در ایران رسیده است، در زیر مطالعه فرمایید.

مادر مهربانم

سلام

بیش از هجده ماه است که در این زندان و به دور از شما ایام حبس را سپری میکنم. میدانم که سختی این دوران برای شما به مراتب بیشتر از من بوده است. دی ماه نود و سه که قدم به این زندان گذاشتم، بیش از وضعیت روحی و جسمی خودم و شرایط نا به سامان این زندان آنچه من را می آزرد دغدغه ای بود که من نسبت به شما داشتم، دغدغه مادری که پس از به زندان افتادن من نه شوهری دارد نه فرزند دیگری تا اگر نیمه شب دچار عارضه قلبی شد او را به بیمارستان منتقل کند و بر بالینش بماند. همینطور نگران بودم تا اگر آرتوروز و کاهش تراکم استخوان که دردهای شدیدی بر پا و مفاصل وارد میکند، مجال حرکت کردن به شما را نداد، متاسفانه کسی نیست تا از شما مراقبت کند و البته شما هم مایل نیستید دست کمک به سوی کسی دراز کنید. همه این دغدغه ها را داشتم و از سوی دیگر حکمی ناعادلانه که در واقع رونویسی بی کم و کاست از توهمات کارشناس پرونده من بود، به اجرا گذاشته شده بود که بر پایه آن بیش از پنج سال را باید در این زندان سپری میکردم.

شبهایی را به یاد می آورم که در نمازخانه های این زندان و وسعتی به مساحت حدودا چهل و پنج متر بیش از هفتاد زندانی و از جمله من به سختی و در وضعیتی که حتی توان غلتیدن نداشتیم باید کنار یکدیگر می خوابیدیم. نیمه های شب دچار حمله های شدید تشنج میشدم و دوستانی که اطراف من بودند به سختی من را بیدار و به بهداری منتقل میکردند. ساعتها و شبهایی هم بود که حملات شدید میگرن امانم را می برید و سرم را به دیوار میکوبیدم. همین اواخر به حوالی عید فطر سه روز متوالی دچار حمله های طاقت فرسایی بودم که به رقم مصرف تعداد بسیار زیادی قرصهای استامینفن، بروفین، ارگوتامین سی، درد در نیمکره چپ سر من از پیشانی تا شقیقه، گوش ، چشم ، بینی و حتی رگ گردن متوقف نمیشد. شاید طی آن سه روز بیش از هشتاد عدد قرص مصرف کردم.

همین شرایط طاقت فرسا که هم شما و هم مسئولین قضایی و ضابطین امنیتی از آن آگاه بوده اید، سبب شد شما به رغم بیماری و کسالت به دفعات به دادسرا مراجعه کنید.

از یاد نمی برم بهار سال گذشته که به دادسرا رفتید تا از نماینده سابق دادستان آقای خدا بخش تقاضای قرار گرفتن نام اینجانب در لیست عفو را مطرح کنید و با پاسخ عجیب ایشان مبنی بر اینکه به جرائم امنیتی فرزند شما عفو تعلق نمی گیرد، پریشان شدی و با حالت بیهوشی توسط اورژانس به خانه بازگشتی. اگر چه نهایتا با مراجعه ها و پیگیری های شما ایشان پذیرفتند که نام اینجانب در لیست عفو سال نود و چهار قرار بگیرد و حبس من به دو سال و نیم تقلیل یابد، اما از سوی دیگر پس از مراجعات متعدد شما و پی گیریهایتان با عنوان قرار گرفتن پرونده من ذیل عفو بیماران صعب العلاج که به ویژه دوازدهم فروردین ماه امسال که مورد تاکید قرار گرفته بود به شما اعلام کردند که بیمارای صرع و تشنج من را جزء مصادیق نمیشود و چه سخت دل شما شکست.

گواهی ها و گزارشات تخصصی پزشکی که ام آر آی و نوار مغزی من در بیمارستان تجریش و تحت نظارت قوه قضاییه تهیه شده بود و شرایط من را به عنوان شارپ گرند مال و خطرناک توصیف می کرد، یک سمت میز نماینده دادستان قرار گرفته و در سوی دیگر گردش کارهای سراسر دروغ و توهم آلود کارشناسان امنیتی که با هر گونه مساعدت با اینجانب مخالفت کرده اند، هرچند نماینده فعلی دادستان آقای حاجی لو به وضوح از بی اطلاع بودن ادعا ها و گزارشات امنیتی آگاه بوده اند اما در آخرین مراجعه شما به دادسرا ادعای کارشناسان درباره وجود ایمیلهای مشکوک در سه دستگاه موبایل ضبط شده از من را به عنوان یکی از صدها دلیل سنگ اندازی در مسیر پرونده من با شما در میان گذاشتم و شما برای ایشان توضیح دادی که در هیچ یک از سه گوشی ضبط شده امکانی برای ورود به اینترنت ویا ارسال و دریافت ایمیل وجود ندارد.

مادر مهربانم، همین دغدغه و حرص خوردن وضعیت روحی و جسمی شما را به مراتب وخیم تر ساخت تا حدودا دو ماه قبل طی مراجعه یتان به پزشک متخصص و تست پزشکی متوجه شدید در مراحل آغازین ابتلا به سرطان لوزالمعده هستید و بهم خوردن تعادل سلولی در بدن شما وضعیت خطرناکی را ایجاد کرده که برای درمان آن ناگزیر باید دوره دو تا سه ماهه در بیمارستان بستری شوید، در حالی که من همچنان در زندان هستم و نمی توانم بر بالین شما حضور پیدا کنمو با همه اینها البته من ادعای مظلومیت نمیکنم اما می اندیشم که شما چقدر مظلوم واقع شدید و چه ناروا به خاطر من ستم دیدید. فراموش نمی کنم بازداشتم در خرداد نود و دو و زمانی که پس از یک ساعت ضرب و شتم توسط تیم وزارت اطلاعات با صورتی خون آلود و دندانهایی شکسته میان صنلی های ردیف جلو و عقب ماشین آنها افتاده بودم و حضرات به تلافی کینه ای که از من داشتند به شما خشونت ورزی کردند. درب منزل را به بازوی تو کوبیدند و کبودی بازوی تو هم دست کم تا زمانی که در کنار تو بودم هویدا بود. به تو سیلی زدند و بی آنکه اجازه دهند حجاب بر سر کنی به خانه ریختند. درجستجوی توهمات بی اساسشان که تا امروز هم نمی دانند در جستجوی چه بوده اند .

اکنون شما به خوبی می دانید که جرم من دلبستگی و ارادت به میر حسین موسوی و مطالبه رفع حصر ایشان است و همینطور نگرانی از وضعیت زندانیان سیاسی و عیادت از خانواده آنها که هیچ انسان منصف و هیچ عقل سلیمی نمی پذیرد اینها به معنای اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور باشند.

مادرم، برایت آرزوی سلامتی و شادی می کنم و اگر به خواست خدا به خانه بازگشتم سعی می کنم تلخی این ایام را برای تو جبران کنم، فقط ای کاش بیماری سرطان شما کمی آهسته تر پیش می رفت …

با سلام عطر آویشن فرند تو

احمد عسکری مرداد ۹۵

POst Add

Related posts

پاسخی بگذارید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: